تبليغاتX
حرفای ناگفتنی


حرفای ناگفتنی

سلام...

ایشاللهُ به امید خدا اومدم کرکره ها رو بکشم بالا که موندنی شم ...

یادم نیست آخرین باری که به اینجا یا کلا به شبکه های اجتماعی "مجازی" سر زدم کی بوده!

انگار نه انگار یه روزائی پری-سا رو با زور کتک از پا نت بلند می کردن! الان هیچ جا نمیشه پیدام کرد ...

یهو دلم هوا وبلاگام رو کرد... آرشیوام ... که بارها و بارها پاک شدن ...

دلم هوای رفقای قدیمی بلاگ نویس و کرد ...

با غماشون غصه می خوردم و با شوخی هاشون می خندیدم ...

اومدم که ایشالله اگه خدا بخواد بمونم ...

الهی! به امید تو ...

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 2:27 توسط Pari-Sa| |

نگا که می کنم می بینم،

یه آرشیو چهارساله دارم تو این بلاگفا اما چقدر دور شده م از اون روزا و اون حرفا ...

یه نگا که می ندازم دور وَرم می بینم هیچی مث سابق نیست!

حتی قیافه م تو آینه!

دیروز ... یه سال دیگه گذشت ... می گن یه سال بزرگتر شدی! ولی هنوز همونقدی موندم!

از دیروز تا به امروز انگار قرن ها گذشته!

اما از الان تا فردا عین برق می گذره!

بر می گردم به خودمون ... ساعت 12 بامدادِ امروز شد 4 سال ...

4 سالی که ...

که ...

نمی دونم چرا به اینجا که می رسم همون مهر سکوتِ لبام رو بهم می دوزه ...

نمی تونم خودمُ بفهمم ... نمی تونم ... نمیشه!

همیشه آخر فکرام، آخر حرفام، نوشته هام ... وقتی کم میارم می گم خدایا ...

اما اینبار حتی اون هم ...

...

خدایا ...


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 17:11 توسط Pari-Sa| |

سکوتُ تنهائی ...

جالبه که اصن هم حوصله شلوغی رُ ندارم! اما این سکوتِ عین فُش ِ یه وقتائی!!!

سه سال تنها زندگی کردن دورم کرده از هیاهو و شلوغ پلوغیایی که میدونم خیلیای همسنُ سال من درگیرشن ..

من اما از خونوادم که دور شده م هیچ ... از خودمم دورم!

نمی دونم ...

نمیدونم چه ...

فقط میدونم حالم خوش نیس

حالم خرابه ... انگار ...

انگار یه بغض  نشکسته داره قلبمو پاره پاره می کنه ...

انگار ...

انگار غریب افتاده م تو این دنیا ...

...

+ دنیا با این عظمتش واسه م شده قد یه انگشت دونه که تو انگشت کوچیکه هم به زور جا میگیره ...


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 23:30 توسط Pari-Sa| |

خیلی وقته از "تو" نگفتم تو خاطره ها م ...

شاید خواستم تلافی روزای "بی تو" رو در بیارم ...

دیشب ...

از تیپ مکُش مرگِ ما ی خودم گرفته :دی تـــا ... عشوه خَرَکی ها ... :-"

به قول "پَشو جان" اینا همش خاطره س ... :))

دیشب خیلی خندیدیم بعد از مدتها ... خنده های از ته دل ...

خدا شاد نگه داره دل کسائی که باعث شادی ملت می شن تو این روزای بی کسی ...

دیشب به آرزوی 3 سالُ ده ماهُ 16 روزم رسیده م ... خیابون گردی تو شبای تهرون ! بی خیال دل نگرونی های

مادرونه و گشت بلانسبت ...

دیشب خیلی خوش گذشت مرسی ...

و هنوز هم می تونم بگم "دوسِت دارم بهترینم "

 + نمیدونم تو این سه سالُ ده ماهُ شونزده روز اون چهار ماهُ باید فاکتور بگیرم یا نه ... :|


نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 9:31 توسط Pari-Sa| |

قصه ی تو شده، قصه ی یه دل و دو دلبــــَر !!!

تا کجای قصه این ُ قایم می کنی از اون دل بی صاحاب ؟



نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 8:58 توسط Pari-Sa| |

دلِ گرفته ...

بهونه گیر شده ...

دیگه داره حالمُ بهم می زنه این نفس داغ تابستون ...

بارون می خوام که دلم پر بکشه به آسمون ...

آخ خدا ...

تو بگو ،

تو بگو ...

چی داره به سر دلم می آد ...

هیچی خوشحالم نمی کنه ... هیچی ...

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:25 توسط Pari-Sa| |

ده روز نشد آیـــا ؟! ...

:|


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 19:36 توسط Pari-Sa| |

اینی که می گن "همه خیالام نقش بر آب شد. "

یعنی همین چیزی که الان واسه من پیش اومده ؟

یعنی خیلی چیز ِ بدیه ؟

یعنی بیچاره شدم رفت ... ؟؟؟

:-S

خدا ... داشتیم ؟! 

بی معرفت ... :(

نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 20:29 توسط Pari-Sa| |

یه بار با یه بنده خدائی ، در وصف محاسن و فوائد ازدواج صحبت می کردیم ...

می گفت عقد نکاح و نمی دونم چی چی یعنی چی ؟؟؟!

کل کلام در لحظه ی عقد اینه :

« من تو رو دوست دارم ، تو هم منُ دوست داری ؟ »

تمام .

پس ...

بهتون تبریک می گم عشاق عزیز ...

و هم اکنون شما رُ زن و شوهر اعلام می کنم ...
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 10:10 توسط Pari-Sa| |

لرزش دستام رو پای کدوم زخم روزگار بذارم ...

خوشم به بودنت خدا ... حتی اگه هیچ صدایی از عرش ِ ت در نیاد ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 12:23 توسط Pari-Sa| |


Design By : Night Skin